او...
نه؛ انگار قرار نیست غزل دست از سر من
بردارد. این یکی هم جدید است؛ خیلی جدید. دیشب تا صبح به خاطرش بیدار مانده ام و
برای...اَه. اگر یکی از همین روزها به من اجازه ندهی اسمت را بالای همه ی شعرهایم
بنویسم، این سکوت دیوانه ام می کند.
یک شب، شبی مانند ام شب، مانند هر شب، ساده، عادی*
بر برف های سینه ی من، جا پای داغت را نهادی
یک شب تمام دفترم را، در دست اشعارت گرفتی
حالا مرا بی کار کرده، کاری که دست شعر دادی
یک شب...چه شب هایی پس از آن... یک لحظه، غوغایی پس از آن
یک لحظه، نا آرام و عریان، پیش نگاهم ایستادی
عریان ِ ناآرام، دریا! من هیچ، طوفان دلم هیچ
آخر کمی فکر خودت باش؛ حرزی، سپندی، وان یکادی...
می خواستم عکس تو باشم، می خواستم شعرم تو باشی
صدبار نامت را نوشتم، هربار مجنون شد مدادی
می خواستم شعرم تو باشی، می خواستم اما نمی شد
آخر شما شعر شهودی، ما شاعران بی سوادی
باری بیا از کینه بگذر، از جرم این آیینه بگذر
من خواستم عکس تو باشم، اما شما عکس مرادی
یک شب بیا تا پشت زندان، یک شب بیا تا من نپوسم
در حبس مصرع های موهوم، در واژه های انفرادی
* گفتن ندارد اما می گویم؛ به خاطر قافیه، آن
عادّی مصرع اول باید عادی خوانده شود؛ بدون تشدید روی حرف دال.
همین
یا زهرا