تعداد کل بازدید : 1816

  بازدید امروز : 3

  بازدید دیروز : 2

دختر رَز

[ خانه | ایمیل |شناسنامه | مدیریت ]

 

موضوعات وبلاگ

 

لینک دوستان

 

درباره خودم

دختر رَز
دختر رَز[15]
دوستان دختر رَز توبه ز مستوری کرد...

 

لینک به لوگوی من

دختر رَز

 

آوای آشنا

 

بایگانی

اولین ها [2]

 

جستجوی سریع

 :جستجو

با سرعتی بی‏نظیر و باورنکردنی
متن یادداشت‏ها و پیام‏ها را بکاوید!

 

اشتراک

نام:

ایمیل:

 

 

دانش، میراثی ارجمند و نعمتی عام وگسترده است . [امام علی علیه السلام]

   1   2      >

+ 15

نویسنده:دختر رَز::: چهارشنبه 22/3/1387::: ساعت 11:6 صبح

او...



نه؛ انگار قرار نیست غزل دست از سر من
بردارد. این یکی هم جدید است؛ خیلی جدید. دیشب تا صبح به خاطرش بیدار مانده ام و
برای...اَه. اگر یکی از همین روزها به من اجازه ندهی اسمت را بالای همه ی شعرهایم
بنویسم، این سکوت دیوانه ام می کند.



 



 



یک شب، شبی مانند ام شب، مانند هر شب، ساده، عادی*



بر برف های سینه ی من، جا پای داغت را نهادی



یک شب تمام دفترم را، در دست اشعارت گرفتی



حالا مرا بی کار کرده، کاری که دست شعر دادی



یک شب...چه شب هایی پس از آن... یک لحظه، غوغایی پس از آن



یک لحظه، نا آرام و عریان، پیش نگاهم ایستادی



عریان ِ ناآرام، دریا! من هیچ، طوفان دلم هیچ



آخر کمی فکر خودت باش؛ حرزی، سپندی، وان یکادی...



می خواستم عکس تو باشم، می خواستم شعرم تو باشی



صدبار نامت را نوشتم، هربار مجنون شد مدادی



می خواستم شعرم تو باشی، می خواستم اما نمی شد



آخر شما شعر شهودی، ما شاعران بی سوادی



باری بیا از کینه بگذر، از جرم این آیینه بگذر



من خواستم عکس تو باشم، اما شما عکس مرادی



یک شب بیا تا پشت زندان، یک شب بیا تا من نپوسم



در حبس مصرع های موهوم، در واژه های انفرادی



 



* گفتن ندارد اما می گویم؛ به خاطر قافیه، آن
عادّی مصرع اول باید عادی خوانده شود؛ بدون تشدید روی حرف دال.



همین



یا زهرا



 



+ 14

نویسنده:دختر رَز::: سه‏شنبه 21/3/1387::: ساعت 5:4 صبح
او...

این یکی هم تقریبا جدید است. خیال نداشتم به این زودی ها برای کسی بخوانمش یا بنویسم. قصد داشتم کمی بیشتر دست کاری اش کنم. بعضی تعبیرهایش به دلم نمی نشینند اما یکی از دوستانم اصرار دارد همین طور که هست بنویسمش این جا.
این هم به خاطر دل شما مینای عزیز.


دوباره اوست؟ عزیز سیاه موی من است؟

که بی بهانه نشسته، که روبه روی من است؟

شبیه کیست؟ نه من می شناسمش نه خودش

ولی شبیه کس هست-شاید او که "او"ی من است-

چه بد! صدای سلامش چقدر کمرنگ است!

چه خوب! سمت نگاهش درست سوی من است!

جنون بادیه است این که آب می بینم؟

فریب تازه ی چشم دروغ گوی من است؟

جنون بادیه ای تو؟ توهمی؟ خوابی؟

ولی چقدر برونت شبیه توی من است!

خدا کند خود من خواب دیگری باشم

درست چون تو که تعبیرت آبروی من است

خدا کند که بمانی، زمان بماند و بعد....

...و بعد هیچ، همین ختم آرزوی من است

خدا کند که نترساندت، رَمَت ندهد

صدای پای سکوتی که در گلوی من است.


همین

یازهرا





+ 13

نویسنده:دختر رَز::: چهارشنبه 8/3/1387::: ساعت 8:1 صبح
او...
از جدید هاست. برای...اگر این جا را بخواند خودش می فهمد که برای اوست.

من از میان سایه ها من از سیاه آمدم

از انتها...از انتهای پرتگاه آمدم

چقدر راه آمدم؛ چقدر راه و فاصله

میان تو که رفتی و خودم که آه، آمدم

من آن کویر تشنه ام به صد امید آمدم

مگر تو چشمه نیستی؟ من اشتباه آمدم؟

مگر تو چشمه نیستی؟ به من کمی نگاه کن

من آن کویر تشنه ام که عذرخواه آمدم

من آن پلنگ سرکشم که با تو قهر بوده ام

که پیش از این هزار شب به جنگ ماه آمدم

سلام خوب مهربان، سلام ماه آسمان

من آن پلنگ سرکشم ببین به راه آمدم

همین.

یازهرا



+ 12

نویسنده:دختر رَز::: دوشنبه 6/3/1387::: ساعت 9:57 صبح
او...
بعد از مدت ها یک غزل.انگار می شود گفت غزل وصل است . به خاطر همین هم هست که تعریفی نیست.


چون بید پیر در کف این باد ساکتم...از آن شبی که ماه تو را زاد ساکتم
من سالها فراق تو را مویه کرده ام...حالا که بخت سهم مرا داد ساکتم
حالا که بخت سهم مرا داد و آمدی...شولای غم بپوشم اگر، شاد، ساکتم
دور از جناب خاطرتان نعره های من...پژواک نغمه ی تو بماناد، ساکتم
"شیرین من نه این که مرا شعر تازه نیست"*...در پیشگاه حضرت فرهاد ساکتم
با پلک های مردم بیدار خفته ام...با لهجه ی اهالی فریاد ساکتم...

* اکسیر من نه این که مرا شعر تازه نیست....من از تو می نویسم و این کیمیا کم است/محمد علی بهنمی
همین
یا زهرا



+ 11

نویسنده:دختر رَز::: سه‏شنبه 31/2/1387::: ساعت 8:59 عصر
او...
از جدیدهاست.

خودِ شما،
خودِ شما که امروز در روزنامه هایتان تیتر می زنید:
«کوتاهی ِ پرچین ها...»
دیروز در کتاب هایتان نوشته بودید:
«آن مرد با داس می آید.»
امروز که آن مرد با تبر آمده است،
هیچ کس از شما نمی پرسد،
هیچ کس از شما جواب نمی خواهد.
و خودِ شما،
خودِ شما که دیروز در کتاب هایتان نوشته بودید: «آن مرد با داس...»
امروز در روزنامه هایتان تیتر می زنید:
« کوتاهی پرچین ها سر ِ باغ را به باد داد.»


همین.
یا زهرا.



+ 10

نویسنده:دختر رَز::: سه‏شنبه 31/2/1387::: ساعت 11:32 صبح
او...
برای...چه فایده دارد که بگویم برای که؟ اگر خودت نفهمیده باشی گفتن من یک سکه ی سیاه هم نمی ارزد.


چادری که بارها زمین
زیر سایه اش به خواب رفته بود
خواب های خوب دیده بود
چادری بال های خاکی اش
اشک های گنبد کبود را
پاک کرده بود
گر گرفته است
سوخته است
راستی!
چادری که سوخته است،
چادر ِ سیاهِ مادرت نبود؟

همین.
یا زهرا.



+ 9

نویسنده:دختر رَز::: شنبه 7/2/1387::: ساعت 9:51 عصر

او...

ارزش هنری ندارد. مال لحظه هایی است که مرا هم به دیوانگی کشانده بود؛ آن دیوانه ی عزیز.

یکی بود؛
یکی که چشم های مشکی داشت
و یکی دیگر
که چشم هاش مشکی شد
از بس که با چشم هاش...
از بس که خیره خیره...
پناه می برم به خدا!

یکی بود
و یکی دیگر
اما دوتا نبودند
یکی همیشه بود
و یکی همیشه دیگر
اما دوتا نبودند
یکی بود و یکی دیگر
فقط همین.‏



فقط همین بود به خدا!
همین را تو تاب نداری
کتاب ها تاب ندارند
همین را تحریف می کنید
 می نویسید: «یکی بود، یکی نبود»
و از خودتان نمی پرسید اگر یکی نبود،
چه کسی خبر آورد یکی بود.
همین را تحریف می کنید
و حالا یکی فکر می کند یکی نبود
همین را تحریف می کنید
و حالا یکی هست
یکی نیست...


همین
یازهرا...


   1   2      >

لیست کل یادداشت های این وبلاگ

[22/3/1387- 11:6 ص] 15
[21/3/1387- 5:4 ص] 14
[8/3/1387- 8:1 ص] 13
[6/3/1387- 9:57 ص] 12
[31/2/1387- 8:59 ع] 11
[31/2/1387- 11:32 ص] 10
[7/2/1387- 9:51 ع] 9
[22/1/1387- 8:43 ع] 8
[27/12/1386- 9:0 ع] 7
[13/11/1386- 6:43 ع] 6
[13/10/1386- 12:0 ص] 5
[9/10/1386- 7:0 ع] 4
[18/8/1386- 11:31 ع] 3
[آرشیو شده ها]


[ خانه | ایمیل |شناسنامه | مدیریت ]

©template designed by: www.persianblog.com